آوینــــــــا عسلیآوینــــــــا عسلی، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره
پیوند عشق ماپیوند عشق ما، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

✿بهونه زندگی من آوینا✿

غذای دختر گلم ( سوپ )

امروز برای دخترم سوپ درست کردم فدات بشم چند تا قاشق اول انقدر با بی میلی خوردی که ترسیدم که بد غذا باشی ولی بعد خوردی برای فرنی هم همینطوری چند قاشق و با بی میلی میخوری بعد رو دور میافتی دختر خوشکلم مستقله خودش قاشقو با دستا کوچولوی نازش میگیره   ...
21 مرداد 1392

بلاخره گوش اوینا سوراخ شد

سلام عزیزه دل مامان بعد از یه عالمه دل نگرونی بلاخره گوشت سوراخ شد حالا بماند که چقدر اشک ریختی و من چقدر چقدر پشیمون شدم اول اینکه اشتباه کردم نبردمت دکتر چون همه گفتن سنتی بهتره و دیگه پر نمیشه و از این حرفا منم عقلمو دادم دستشون سختم پشیمون شدم بمیرم که چقدر اذیت شدی شب قبلش با بابایی رفتیم برات گوشواره مناسب نوزادی گرفتیم همون شد که جو گیر شدیم و تصمیم گرفتیم گوشت سوراخ کنیم من که نتونستم بمونم رفتم بیرون سجادم که موند خیلی خودشو کنترل کرده بود ولی از چهرش میشد دید که چقدر ناراحته  وقتی برگشتم دیدم به پهنای صورت خوشگلت اشک ریختی منم باهات گریه کردم بغلت کردم بهت شیر دادم اما وسط شیر خوردن یهو میزدی زیر گریه نازنینم الا...
21 مرداد 1392

عروسکم 6 ماهه شد + واکسن 6 ماهگی

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی 6 ماهگیت مبارک فدات شم خیلی دوست دارم  ماهکم امروز قراره واکسن بزنی بابایی رفته دانشگاه وقتی برگشت میبریمت بهداشت الانم مثل فرشته ها خوابیدی وااااای که اصلا دلم نمیاد ببرمت دارم نقشه میکشم که به پات بی حسی دندونت بزنم تا که کمتر دردت بگیره ایشالا زود تموم میشه تا 6 ماه دیگه راحت میشی خورشیدکم فردا که حالت خوب شد برات یه جشن کوچولو میگیرم فدات شم     بلاخره واکسن 6 ماهگی امان از واکسن و استرس و استامینوفن و تب سنج روز چهارشنبه (92/2/4 ) که خوشکلم 6 ماهه شده بود و باید میرفتیم بهداشت برای چکاپ و واااااااااکسن از صبح دلم اشوب بود قطره استامینوفنم تایلانول برات گرفته بودم که ...
21 مرداد 1392

عید فطر مبارک

خداحافظ ماه پروردگار الرحمن الراحمین خداحافظ ماه لحظه های افطار و سحر خداحافظ ماه نعمت و رحمت و برکت خداحافظ ماه شب های نورانی قدر . . .   عید فطر، روز چیدن میوه های شاداب استجابت مبارک باد . . . ...
19 مرداد 1392

گوش دخترمو سوراخ کردیییم مبارکهههه

یه سلام خیلی پررنگ تقدیم به عروسک کوچولوم  بلاخره بعد از اون همه درگیری ذهنی که برای سوراخ کردن گوشت داشتم و چون دلم نمیومد هر چی بابایی میگفت می انداختم برای فردا و فرداها شهامت به خرج دادم و دل زدم به دریا و دیروز گوشت و سوراخ کردیم مبارکه عزیزم خیلی ناز شده با اون 2 تا نگین زرد که انقدر من استرس داشتم اونا رو صورتی دیدم دیروز عصر یهو ساعت 6 به مطب دکترت زنگ زدم و با کمال تعجب برای 1 ساعت بعد نوبت داد چون ماه رمضون هست زیاد شلوغ نبود البته نیم ساعتی توی ماشین نشستیم تا نوبتت شد و شما با بابایی رفتی وای که چقدر زمان دیر میگذشت و من از استرس نمیدونستم چکار کنم عسلم نمیدونی این زمان کوتاه چقدر برای من به درازا کشید با وجودی که...
16 مرداد 1392