آوینــــــــا عسلیآوینــــــــا عسلی، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره
پیوند عشق ماپیوند عشق ما، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

✿بهونه زندگی من آوینا✿

عادات اوینا (6)

خوشکلم عادت کردی حتما باید موقعه خواب عروسک اردکت  بغلت باشه میچسبونیش به صورتت و میخوابی   موقع شیر خوردنم اواز میخونی هووووم هووم بعدم یهو به چشمای من خیره میشی و لبخند میزنی منم تا میتونه بوست میکنم اینجوری میشه که خواب از سرت میپره   به پستونکتم بدجوری عادت کردی از مدلای دیگه هم نمیخوری موقع خوابم که دیگه    چند روز پیشم رفته بودیم عقد دوست مامانی نمیدونی به میوه ها چجور نگاه میکردی ما هم دلمون سوخت و یه زره سیب بهت دادیم که مزمزه کنی که دیگه ول کن نبودی ابرو برامون نذاشتی اگرم بهت نمیدادم شروع به گریههههه میکردی اونم چه گریه ای   خاله شبنم هم حسابی بهت داد مجبور شدم چاره ای برام نذاشتی امیدوا...
29 تير 1392

اولین دندون خوشکل مامانی

من 11 فرودین دندون در اوردم  و خیلی خوشحالم دیگه میتونم غذا بخورم دیگه مثل قبل نیست که همه بخورن و من فقط نگاه کنم اگر هم بهم ندن دندونشون میگیرم البته اگر ندن خاله جون شیمام بهم میگه تو 1 دندون داری ولی ما 30 و چندتاااااااا ما شما رو که خیلی هم خوشمزه هستی 1 لقمه میکنیم حالا نمیدونم ولی بنظرم بهتره تسلیم شم  واااااااای که چقدر بزرگ شدن سخته  و درد و سر داره همش لثم میخاره نمیدونم درد میکنه نمیدونم یه جوریه اون حالتو دوست ندارم هر چی هم مامانم دستمال یخ میذاره بی حسی دندون میزنه لثم ماساژ میده منم دندون گیرم فشار میدم رو لثم هویچ میکشم داد میزنم هوار میزنم اشک میریزم فایده نداره که نداره گاهی هم انقدر اذیتم میکنه که پشی...
29 تير 1392

گذر زمان

آوینا جونم نمیدونم در وجود نازنینت چی هست که مرا  اینگونه عاشق و دیوونه خودت کردی هر روز که میگذره عاشق ترم میشم عاشق نگاهت خنده های شیرینت معصومیت وجودت وای که چه لذت بخش است وقتی که صورت زیبایت را بر صورتم می فشاری و مرا غرق در شادی میکنی اخ  که من مثل دیوونه ها دوست دارم هر روز که میگذره تو ماهتر از قبل میشی و البته بزرگتر  هر روز که میگذره شیرین تر از قبل و من بی قرارتر برای در اغوش کشیدنت  هر روز و هر ثانیه بغلمی اما باز احساس میکنم کمه بعضی وقتا مامانی دلش میخواد تو رو تو بغلش پرس کنه عروسکم  دختر عزیزم هر روز توانا تر میشی و ما شگفت زده تر از این همه یادگیری و پیشرفت نازنینم همینطور ادامه بده تا ه...
29 تير 1392

پایان سال 91

سال 91 با تمومه خوبی و بدیهاش داره به پایان میرسه و یک سال خاطره برامون به یادگار می مونه سال 91 اتفاقات زیادی پیش اومد اما بعضی از خاطرات تا ابد تو ذهنمون می مونه چه خوش چه بد و بعضی از اتفاقات برای همیشه از ذهنمون پاک میشه یادمه سال گذشته در این لحظه ها حال خوبی نداشتم و گذر زمان برایم سخت بود اخه خیلی سر گیجه داشتم از طرفی فرشته کوچولوم همراهم بود اما گذشت و 1 سالم گذشت دوست ندارم از خاطرات غمگین چیزی بنویسم اما دریغا که توی این سال شما پدر بزرگ دوست داشتنی و ماهتو از دست دادی روحش شاد امااااا بهترین لحظه زندگیم 4 ابان که فرشته کوچولوم بالهاشو تو اسمون جا گذاشت و  پنچشنبه روز عرفه و شب عید قربان پا رو زمین گذاشت و شد تمام...
29 تير 1392

قانون های هفتگانه اوینا جونم

قانون اول : مدت خوابیدن من ارتباط مستقیم با کارای مامانم داره هر چه بیشتر کار داشته باشه من کمتر میخوابم . قانون دوم : وولوم صدای گریه من ارتباط مستقیم با سکوت محلی داره که توش هستیم مثلا یه رستوران شیک و دنج جون میده برای جیغ کشیدن اونم از نوع بنفشش . قانون سوم : هر چه مامانم بی حوصله تر باشه من بد اخلاق تر و بهونه گیر تر میشم . قانون چهارم : مقدار تف کردن و بالا اوردن و کثیف کردن من با لباسی که میپوشم ارتباط داره هر چه تمیز تر باشه مقدارش بیشتر میشه .  قانون پنجم : زمان شیر خوردن من با کارای مامانم ارتباط داره هر چه بیشتر عجله داشته باشه من بیشتر شیر میخورممممممم . قانون ششم : بازی و خنده های ادم که ...
29 تير 1392

عیدی

این عیدم حکایت جالبی هستا از این خونه به اون خونه روزی 5 یا6 جا مهمونی میرفتیم هم خوب بود و هم بد ولی در کل از خواب و خوراک افتادیم ولی یه نکته خوبم داشت اونم عیدی دادنش بود یه جاهایی که فقط عیدی رد و بدل میشد من اما کلی عیدی گیرم اومد حتی دلارم بهم دادن (من دیگه پولدار شدم و ایران بمون نیستم دارم تو نقشه دنبال یه جای خوش اب و هوا میگردم) روز 10 فروردین هم یه مهمونی خانوادگی گرفتیم که آی چسبید جای همه سبز  آوینا جونم حدودا 1 و نیم میلیون عیدی گرفت که قراره بابا در اولین فرصت بذاره تو حساب شخصی خودش جالب بود که خودش عیدی رو میگرفت و تند میکرد تو دهن حاضرم نبود بده به ما و ما با ضرب و زور ازش میگرفتیم ممنون از لطف همه  ...
29 تير 1392