آوینــــــــا عسلیآوینــــــــا عسلی، تا این لحظه: 14 سال و 13 روز سن داره
پیوند عشق ماپیوند عشق ما، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

✿بهونه زندگی من آوینا✿

هنرمند من

این اولین خطهایی هست که دخترک هنرمندم با دستای کوچولوش کشید قربون دستات مامان گلی    توشاهکار خالقی!تحقیر را باور نکن برروی بوم زندگی٬هرچیز میخواهی بکش زیبا و زشتش پای توست٬تقدیر را باور نکن تصویر اگر زیبا نبود٬نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن٬تصویر را باور نکن خالق تورا شاد آفرید٬آزاد آزاد آفرید پرواز کن تا آرزو٬زنجیر را باور نکن....   .: آوینا عسلی تا این لحظه ، 1 سال و 3 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 49 دقیقه و 5 ثانیه سن دارد :. ...
16 بهمن 1392

مسواک

سلام به عروسک نازم امشب دقیقا 1 هفته هست که دخترم شبا کنار من می ایسته و مسواک میزنه و منو عرق خوشحالی میکنه الهی فدات بشم عزیزدلم اول به من نگاه میکنه بعد مسواک و رو دندوناش میچرخونه بعد هم من تکمیلش میکنم و یه دور درست و حسابی برات مسواک میزنم از اونجایی که خودم برای مسواک زدن خیلی تنبلی کردم و الان حسابی با دندونام مشکل دارم برای شما وسواس خاصی دارم به خاطر قطره اهن یکم دندونات تیره شده بود منم داشتم دق میکردم ولی خدا را شکر از وقتی مسواک میزنی دندونات سفید شده حیف هر شب وقتی من و شما با هم مسواک میزنیم بابایی خوابه و هیچ عکسی از مسواک زدنت ندارم البته امشب اقدام میکنم : آوینا عسلی تا این لحظه ، 1 سال و...
14 بهمن 1392

پیشرفتهای 15 ماهگی ماهکم

خانم گلم سلام چند وقتیه که وقتی میخوایم از خونه بریم بیرون دخترم به زور میخواد خودش از پله ها بره پایین منم دستشو میگیرم و پله ها رو میشماریم و میایم پایین خلاصه دیروز عمو کسری اومده بود پیشمون داشت باهات بازی میکرد یهو گفت 1 2 شما گفتی 3 وای عمو کسری تا نیم ساعت تو شوک بود منم تو دلم قند اب میشد مامان جون و عمه هم حسابی ذوقت کردن شما هم که متوجه شدی همه دارن بهت توجه میکنم تا ازت میپرسیم 1 2 خودت با شیطنت و خنده میگی 3 وقتی ازت میپرسم دستت نشون بده دست راستتو میگیری بالا وقتی دارم کفش پات میکنم بهت میگم پات بیار بالا پاهای کوچولوت میاری بالا ازت میپرسم ساعت چی میگه میگی تیک پیشی = میو بع بعی = بع وقتی صدای بلندی...
8 بهمن 1392

دلنوشته ای از ترس ......

این روزها چقدر راحت و آرام تر خوابــــــت می برد گل ناز من . چند دقیقه ای شیــــــره جانم  را می خوری و بعد چشمانت آرام بسته می شوند ! یک رویای عمیق و شیرین در راه ست ... و من مسرور از این آرامـــــــش تو ، این به خواب رفتن معصومانه ات . و نگران و دل غمگین برای خوابِ آن روزهایِ در پیش رویی که این شیره ی جان را ، نداری . فکر کردنش را صبر ایــــــــوب لازم ست ، چه رســــد به موعد آمدنش ، به انجام دادنش . کاش تحملــــــــش را داشته باشم ، داشته باشی . کاش بتوانم ، بتوانی . نمی دانم . اصلا شاید بمـــــیرم از غم آن روزها ، از درد فراقش ، از زخم خواستن های تو و اشک و آه امتناع کردن های خودم . آن روزها را دوست ندارم . چک...
25 دی 1392