یه شب مهتابی
سلام به نازنین دخترم و دوستای خوبمون
دیشب رفتیم عقد پسر عمو ایمان و به شما هم خیلی خوش گذشت البته اولش که وارد شدیم طبق معمول شوکه شدی و از بلندی صدای موزیکم ترسیدی و کلی اشک ریختی الهی فدات شم چسبیده بودی به من و با دستای کوچولوت لباس منو محکم گرفته بودی ولی یه کم که گذشت و با فضا اشنا شدی شروع کردی به قر دادن خوشکلم همه کیف کردن که انقدر شادی, شنگول مامان و کلی گشته دادی و من به عنوان والده شما ذوق مرگ شدم
ببخش که انقدر شما حرکاتت پر پیچ بود که چند تا عکس گرفتم دیدم خراب شد دیگه کلا فیلم گرفتم
خلاصه به شما خیلی خوش گذشت ولی اخرش خسته شدی حقم داشتی کلی حرکات موزون انجام داده بودی و یهو من دیدم با وجود اون همه سر و صدا عشقم خوابه قربونت برم
بعد از مراسم چون شما خوابت خیلی عمیق بود ما هم دیدیم هوا تاریکه ولی مهم دلمونه که روشنه از فرصت استفاده کردیم و به این نتیجه رسیدیم که هنوز تخلیه نشدیم و تصمیم گرفتیم بریم باغ و اونجا باقی مانده انرژی رو تخلیه کنیم شما رو پیش مامان جون گذاشتیم و خودمون با خیال راحت رفتیم و بجای شما و البته با یاد عزیزکم من و بابا قر دادیم و جات و پر کردیم
و صبح اومدیم خونه خدا را شکر شما هم به محض اومدن ما بیدار شدی و اصلا اذیت نشدی
البته من این مدتو با مامان جون در ارتباط بودم و ازت خبر داشتم واسه همینم خیالم راحت بود و خوش گذروندم خانم نازم (بله ما ازاون مامانا نیستیم)



یه شب مهتابی
